راز سخن

شمارهٔ ۳۹۶ - فی اقتراح الذهب

ای فلک قدری که در انگشت قدر و همتت

ای فلک قدری که در انگشت قدر و همتت
از شرف مهر فلک زیبد همی مهر نگین
هست یسر خادمان از خاتم تو در یسار
هست یمن چاکران از خامهٔ تو در یمین
مادحت را تا بدان رخ برفروزاند چو شمع
آن زهر کامی جدا چونان که موم از انگبین
آن نمی‌باید که آدم را برون کرد از بهشت
آن همی باید که با قارون فروشد در زمین

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.