راز سخن

شمارهٔ ۲۵۳

بر کار جهان دل منه ایرا که نشاید

بر کار جهان دل منه ایرا که نشاید
کین خوبی و ناخوبی هم دیر نپاید
چندان که بگفتم مهل کاخر روزی
آن سیم سیه گردد و آن حلقه بساید
پندم نپذیرفتی و خوکی شدی آخر
وامروز در این شهر کسی خوک نگاید
هم با دل پر دردی و هم با رخ پر موی
ای سرو لقا محنت از این بیش نیاید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.