راز سخن

شمارهٔ ۱۵۳ - در مفارقت دوستی

به خدایی که از شب تیره

به خدایی که از شب تیره
روز روشن همی پدید آرد
بی‌قلم بر بساط آینه فام
صورت آفتاب بنگارد
کز غمت انوری ز آتش دل
آب حسرت ز دیده می‌بارد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.