راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۵۹

ای رخت رشکِ آفتاب شده

ای رخت رشکِ آفتاب شده
آفتاب از رخت به تاب شده
آفتابی‌ست آن دو عارضِ تو
زلفِ تو پیشِ او نقاب شده
زود بینم ز تیرِ غمزه‌یِ تو
عالمی سربه‌سر خراب شده
گرچه هست ای پری‌وشِ مه‌رو
بتگری را رخت مآب شده
هست بر آتشِ غمِ هجرت
جگرِ انوری کباب‌شده

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.