راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۱۸

جانا ز غم عشق تو امروز چنانم

جانا ز غم عشق تو امروز چنانم
کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم
بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم
وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم
زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس
دانی که اگر بی‌تو بمانم بنمانم
از دست فراقت اگرم دست نگیری
زودا که فراق تو برد دست به جانم
هرچند که اندیشه کنم تا غرض تو
از کشتن من چیست همی هیچ ندانم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.