راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۸۲

به دو چشم تو که تا زنده‌ام

به دو چشم تو که تا زنده‌ام
تو خداوندی و من بنده‌ام
سر زلف تو گواه من است
که من از بهر رخت زنده‌ام
به رخ خویش ننازی چنان
که من از عشق تو نازنده‌ام
چه زنم خنده که در عشق تو
ز دو صد گریه بود خنده‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.