راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۴۶

دوستی یک دلم همی باید

دوستی یک دلم همی باید
وگرم خون دل خورد شاید
خود نگه می‌کنم به مادر دهر
تا به عمری از این یکی زاید
هیچ‌کس نیست زیر دور فلک
که نه زان بهترک همی باید
دست گرد جهان برآوردم
پای اهلی به دست می‌ناید
انوری روزگار قحط وفاست
زین خسان جز جفات نگشاید
با کسی گر وفا کنی همه عمر
عاقبت جر جفات ننماید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.