راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۱۷

درد تو دلا نهان نماند

درد تو دلا نهان نماند
اندوه تو جاودان نماند
از عشق مشو چنین شکفته
کان روی نکو چنان نماند
آوازهٔ تو فرو نشیند
وز محنت تو نشان نماند
گر با همه کس چنین کند دل
یک دلشده در جهان نماند
از درد تو دل نماند و بیمست
کز بی‌رحمیت جان نماند
از کار جهان کرانه‌ای دل
کازار درین میان نماند
آن سود بسم که تو بمانی
بل تا همه سو زیان نماند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.