راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۷

در همه مملکت مرا جانیست

در همه مملکت مرا جانیست
هر زمان پای‌بند جانانیست
در کنارم به جای دمسازی
تا سحرگه ز دیده طوفانیست
در کجا می‌خورد مرا غم عشق
در همه خانه‌ام یکی تا نیست
یک دم از درد عشق ناساید
دادم انصاف رنج‌کش جانیست
گفتم او را که صبر کن که به صبر
هر غمی را که هست پایانیست
این همه هست کاشکی باری
کار او را سری و سامانیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.