غزل شمارهٔ ۲
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را
ور قصدِ آزارم کنی هرگز نیازارم تو را
زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم تو را؟
رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی
در حالِ خود گویم همی، یادی بوَد کارم تو را
آبِ رُخانِ من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تیمارِ کارِ من بخور، کز جان خریدارم تو را
هان ای صَنَم! خواری مکن، ما را فرا زاری مکن
آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم تو را
جانا ز لطفِ ایزدی گر بر دل و جانم زدی
هرگز نگویی: انوری، روزی وفادارم تو را
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.