راز سخن

شمارهٔ ۲۶۱ - تتبع خواجه عصمت

چو خاک راه توام ای تو شاه جرعه کشان

چو خاک راه توام ای تو شاه جرعه کشان
ز نیم خورد میت جرعه ای به خاک افشان
هزار شرم ز دینم که هر شب از مستی
مغان برون فکنندم ز خاک دیر کشان
سحر ز رنج خماریم ناخوش ایساقی
به سازمان بدو جام می صبوح خوشان
ز جام وصل تو سیراب صاف نوشانند
چه شد به دردکشان نیز جرعه ای بچشان
غلام پیر مغانم که خاک دیرش را
به بال خویش بروبد ملک ز رفعت شان
چه حد نام تو بردن که من به عشق توام
غلام ماه وشان ای که شاه ماه وشان
مجو نشانه فانی که تا بشد عاشق
ازو بدشت فنا کس نیافت نام و نشان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.