راز سخن

شمارهٔ ۱۰۳ - تتبع خواجه

تا گدایی در میکده آیین منست

تا گدایی در میکده آیین منست
رخنه‌ها از مژه مغبچه در دین منست
زان دم از یاری می می‌زنم ای شیخ که او
همدم فیض‌رسان دل غمگین منست
تا که در دیر شدم جرعه کش پیر مغان
در حرم طنطنه حشمت و تمکین منست
آن دهم بی‌تو چنانست که سودی نکند
گر همه جنت و حور از پی تسکین منست
یک دم خوش به وصال تو زدم گردش چرخ
وه که صد تیغ بلا آخته در کین منست
تا که در میکده وصف لب لعلت کردم
ورد رندان جهان نکته شیرین منست
زان وزین بگذر و در راه قدم زن فانی
نیست آیین فنا آن منست این منست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.