شمارهٔ ۷۰ - تتبع خواجه
آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت
آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت
آهست مرا کار پی رفع نقابت
گنجی است ترا حسن کزو دهر شد آباد
لیکن دل دیوانه من گشت خرابت
ساقی می روشن که دل غمزده تیرست
از گردش دوران ز سر زلف به تابت
گر ماه نهای چون شده از دور گذارت؟
گر عمر نهای در شدن از چیست شتابت!
گویی ز لبم کام تو چه بود که دهی جام
هم گوی خود ای جان که درین چیست جوابت؟
افسانه خود چون به تو گویم پس عمری
چون بخت من آن لحظه رود چشم به خوابت
فانی ز غم مغبچگان چند وه و آه
شد در نظر پیر مغان وقت انابت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.