شمارهٔ ۱۹۹۴
خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانی
خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانی
ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمیدانی
نهادی سنبله بر مشتری و میکشی خلقی
منت آگه کنم گر تو وبال خود نمیدانی
ز جولان سمندت دور بادا چشم بد گرچه
صف موران مسکین پایمال خود نمیدانی
مه دوهفته میخوانی رخ خود را و من چون مه
همیکاهم که در خوبی کمال خود نمیدانی
مگو ای شاخ خلق از دیدنم بهر چه میمیرند
تو یعنی از بلای زلف و خال خود نمیدانی
دمی با مردم دیده نشستی پس دم دیگر
اگر زین هم نشینی بد ملال خود نمیدانی
بخواهد رفت ناگه جان . . . خود درین خسرو
که حالی در چنین نظاره حال خود نمیدانی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.