راز سخن

شمارهٔ ۱۹۶۲

دلی دارم، اما جز افگار نی

دلی دارم، اما جز افگار نی
غم از حد گذشته ست و غمخوار نی
دل خویش خواهم سپردن به یار
که بیدل توان بود و بی یار نی
نگارا، تماشا می کنم در خیال
رخ تست دل سوی گلزار نی
ز خونم که چشمت چو من می خورد
شبان روز مست است و هشیار نی
ترا کارگر کرد حسن و مرا
بجز خوردن غم دگر کار نی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.