شمارهٔ ۱۹۵۸
ای که به چشم تو نیایم همی
ای که به چشم تو نیایم همی
یک نظر آخر به چو من درهمی
گفت که از مات فراموش گشت
کاش فراموش شوی یکدمی
عالم غم بی تو مرا بر دل است
لیک دلت را چه غم از عالمی
بی غمی از عمر قوی شادییست
شادی آن کس که ندارد غمی
این دل در پیش که خالی کنم
وه که ندام به جهان محرمی
هست درین درد من خسته را
مرگ سزاوارترین مرهمی
بر من اگر گریه نمی آیدت
وام کن از دیده خسرو نمی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.