راز سخن

شمارهٔ ۱۴۷۲

این تویی تا به خواب می‌بینم

این تویی تا به خواب می‌بینم
یا به شب آفتاب می‌بینم
در دل خویشتن خیال لبت
نمکی بر کباب می‌بینم
یک شب از خویشتن مکن دورم
که ز هجران عذاب می‌بینم
راز دل چون نهان کنم از اشک
همه بر روی آب می‌بینم
با که گویم غم تو، کز غم تو
همه عالم خراب می‌بینم
مگر امروز کز پس عمری
نرگست را به خواب می‌بینم
جان خسرو، مرو، شتاب مکن
عمر خود در شتاب می‌بینم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.