راز سخن

شمارهٔ ۱۴۵۵

اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم

اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم
بدین خوشم که بتی چون تو نازنین دارم
برای آن که کشم پیش چشم بیمارت
متاع عافیت اینک در آستین دارم
به بند زلف تو زنجیر جان خود سازم
دل ستم زده را چند گه براین دارم
به وصل تو چه بیارم نمود گستاخی
که شحنه ای چو فراق تو در کمین دارم
به ناز بینی و بدخو شدی و هم بد نیست
که دلبری چو تو بدخوی و نازنین دارم
مرا اگر چه که بر دست غم فروخته ای
هنوز داغ غلامیت بر جبین دارم
اگر چه خسرو روی زمین شدم به سخن
هم از وفا سوی تو روی بر زمین دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.