راز سخن

شمارهٔ ۱۲۸۷

به دست باد، کان سو جان فرستم

به دست باد، کان سو جان فرستم
مرا بویی ست آخر آن فرستم
اگر خود تیر بر جانم گشایی
به استقبال تیرت جان فرستم
به کشتن خون بهایم آنقدر بس
که گویی بهر خون فرمان فرستم
همایی چون تو، وانگه استخوانم
بگو تا بر سگ دربان فرستم
اگر گوید، برنجد از طفیلی
سری در خدمت چوگان فرستم
نماند اندر تنم نقدی که بر شاه
خراجی زین ده ویران فرستم
ز تیزی نظر کش نه به شمشیر
که خسرو را به تو قربان فرستم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.