شمارهٔ ۱۲۲۵
مسلمانان برفت از دست من دل
مسلمانان برفت از دست من دل
چو دیدم آنچنان شکل و شمایل
جهانی را بدین شکل و شمایل
همی بینم چو خود امروز مایل
زهی صانع خدا کز لطف بنگاشت
از این سان صورتی از آب و از گل
نباشد چون جمالت مجلس افروز
اگر خورشسید بنشیند به محفل
دلم منزل به زلفت کرد، گویی
نخواهد رفت ازین فرخنده منزل
تنم کز خاک گردد نقش مهرت
ز نعش جان نخواهد گشت زایل
ملامت می کنند اصحاب ما را
ز درد ما مگر هستند غافل
ندارم طاقت درد فراقت
فراق دوستان کاری ست مشکل
درین ره، خسروا، دیوانه می باش
نمی باید شنیدن پند عاقل
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.