راز سخن

شمارهٔ ۱۱۶۷

زلف تو هر موی و بادی در سرش

زلف تو هر موی و بادی در سرش
لعل تو هر گنج و خوبی بر درش
هست رویت شعله آتش، ولی
شسته اند از هفت آب کوثرش
من نگردم گرد آن چشمه، ولی
باد پیچیده ست بر نیلوفرش
خانه ای کانجا تویی پرده مبند
کافتاب اندر نیاید از درش
چشم من در سبزه خط تو یافت
چشمه ای کز خضر جست اسکندرش
ز آب میرد آتش و روشن تر است
آتشین رویی که خوی دارد برش
آن ز ره کز زلف در بر کرده ای
آه خسرو بس بود پیکان گرش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.