راز سخن

شمارهٔ ۱۱۱۰

منم به خانه، تن اینجا و جان به جای دگر

منم به خانه، تن اینجا و جان به جای دگر
به دل تویی وسخن بر زبان به جای دگر
به بوستان روم از غم، ولی چه سود که هست
دلم به جای دگر، بوستان به جای دگر
کجا به کوی تو ماند نسیم باغ بهشت
زمینست جای دگر، آسمان به جای دگر
چو جان دهم نرود دل به کویت، ار چه برند
سگان کوی تو هر استخوان به جای دگر
نشان ز کوی تو پرسند و من ز بس غیرت
تو جای دیگر و گویم نشان به جای دگر
مگو که یار دگر کن، اگر بینم
نظافتی که تو داری همان به جای دگر
بگو، چگونه توان گفت زنده خسرو را
که او به جای دگر ماند و جان به جای دگر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.