راز سخن

شمارهٔ ۱۰۹۸

ای رخت از مه جهان آرای تر

ای رخت از مه جهان آرای تر
وی لبت از می نشاط افزای تر
تر کنم جان در رهت چون ره روی
کاب می ریزد ازان بالای تر
مانده گشتی ار چه از خون دل ریختن
خوی بریز از عارض زیبای تر
خون خود جویم همی، تا در تو دید
از که؟ زین چشم جگر پالای تر!
مردم چشمم نیاساید ز خواب
زانکه هستش روز تا شب جای تر
در غمت آب از سر خسرو گذشت
گر چش از دریا نگشتی پای تر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.