راز سخن

شمارهٔ ۹۸۵

با تو در سینه جان نمی‌گنجد

با تو در سینه جان نمی‌گنجد
تو درونی از آن نمی‌گنجد
ناتوانم ز عشق و هیچ علاج
در دل ناتوان نمی‌گنجد
تنگ دارد دل مرا که در او
جز تو کس، ای جوان، نمی‌گنجد
آنچنانی نشسته اندر دل
که نفس هم در آن نمی‌گنجد
می‌نگنجی تو در میانهٔ جان
لیک جان در میان نمی‌گنجد
غم تو آشکار خواهم کرد
چه کنم، در نهان نمی‌گنجد
عشق در سر فتاد و عقل برفت
کاین دو در یک مکان نمی‌گنجد
تا که خسرو زبان گشاد از تو
سخنش در جهان نمی‌گنجد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.