راز سخن

شمارهٔ ۸۸۲

شوخی نگر که آن بت عیار می‌کند

شوخی نگر که آن بت عیار می‌کند
دل را به بند زلف گرفتار می‌کند
هردم به شیوه‌ای ز کسی می‌برد دلی
در حلقه‌های زلف نگونسار می‌کند
دشمن دریغ بود که ره یافت پیش دوست
حیف است گل که همدمی خار می‌کند
انکار عشقبازی ما می‌کنند خلق
ما خاک آن کسیم که این کار می‌کند
تا دید شیخ رونق بازار عاشقان
هر بامداد خرقه به بازار می‌کند
جز عقل عاقلان نکند صید چشم تو
مست است و قصد مردم هشیار می‌کند
در خورد دوست نیست نثار سر و ترا
خسرو سری که دارد ایثار می‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.