راز سخن

شمارهٔ ۷۸۶

آنچه بتوان، در غمت جان می کشد

آنچه بتوان، در غمت جان می کشد
تا بدان غایت که بتوان، می کشد
می کشد خط بر مسلمانی لبت
وانگه از خون مسلمان می کشد
دیده تا خط ترا بالای لب
باد خط بر آب حیوان می کشد
حسن روز افزونت از اوج کمال
روی مه را داغ نقصان می کشد
زلف کاید بر لبت، گویی که دیو
خاتم از دست سلیمان می کشد
آنچه دل یک چند از زلفت کشید
از لب لعلت دو چندان می کشد
گر ز شوخی تیر بر دل می زنی
خسرو بیچاره از جان می کشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.