شمارهٔ ۷۴۳
بر من، ار دولت وصل تو مقرر میشد
بر من، ار دولت وصل تو مقرر میشد
کارم از لعل گهربار تو چون زر میشد
دوش گفتم، نتوان دید به خوابت، لیکن
با فراق تو مرا خواب مقرر میشد
شرح هجران تو گفتم، بنویسم، لیکن
ننوشتم که بسی عمر در آن سر میشد
بارها شمع بکشتم که نشینم تاریک
خانه دیگر ز خیال تو منور میشد
عقل وارون ز تمنای تو منعی میکرد
عشق می آمد و او نیز مسخر میشد
گرچه بسیار بگفتم نیامد در گوش
خوشتر از نام تو، با آنکه مکرر میشد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.