شمارهٔ ۷۳۰
یارب، این شهره لشکر ز کجا میآید؟
یارب، این شهره لشکر ز کجا میآید؟
که ز عشقش دل خلقی به بلا میآید
فتنه جان من خسته دل آمد چشمش
باز بر جان من این فتنه کجا میآید؟
باد مشک از سر زلفش بوزید، ای بلبل
بوستان را خبری ده که صبا میآید
عاشقان را به گه رفتن و باز آمدنش
دل ز جا میرود و باز به جا میآید
از وفا بوی ندارد، تو چنین صورت کن
گرچه از صورت او بوی وفا میآید
ما به نظاره آن ماه چنان مستغرق
که همه خلق به نظاره ما میآید
خسروا، هرچه ترا بر سرت آید نه از اوست
عقل داند که سراسر ز قضا میآید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.