راز سخن

شمارهٔ ۵۷۹

وقتی دل ما ازان ما بود

وقتی دل ما ازان ما بود
واندر دل یار ما وفا بود
بیگانه چنان شد آن دل از من
گویی تو که سالها جدا بود
صد شکر که هم به کوی او ماند
آن دل که ز من هزار جا بود
دید آنکه خمار چشم مستش
خمار شد، ار چه پارسا بود
دی دید مرا و زیستم، لیک
تا دید که گرد آن بلا بود
هر مور خطش مرا فرو برد
آن مورچه گویی اژدها بود
خسرو که درو گم است، گویی
افسانه اوست، بود و نابود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.