راز سخن

شمارهٔ ۳۶۲

سرو را با قد تو هستی نیست

سرو را با قد تو هستی نیست
میلش الا به سوی پستی نیست
در دهان و میانت می بینم
نیستی هست، لیک هستی نیست
گاه گاهم به قبله بودی روی
تا تو در پیش من نشستی، نیست
زهد با عشق در نیامیزد
بت پرستی خداپرستی نیست
برگ صبری که پیش از اینم بود
سرو من تا تو برشکستی، نیست
تا ترا دست جور بر سر ماست
کار ما جز که زیردستی نیست
مستی گفتی ز عشق خسرو را
عشق دیوانگی ست، مستی نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.