راز سخن

شمارهٔ ۱۶۲

ندانستم که اهلیت گناهست

ندانستم که اهلیت گناهست
ایا این ره که می پویم چه راهست
ز جور روزگار و طعن دشمن
جهان بیش جهان بینم سیاهت
نه هر مردی تواند کرد مردی
سوار شیر دل پشت سپاهست
کسان را بر در هر کس پناهی
مرا بر درگه لطفش پناهست
اگر آهی کشم درهم کشد روی
مگر آیینه را تندی ز آهست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.