راز سخن

شمارهٔ ۱۵۱

منم امروز و صد تیمار در دست

منم امروز و صد تیمار در دست
نه دل در دست، نه دلدار در دست
بیا ساقی دلم از دست رفته ست
همی آید کنون دشوار در دست
نگارا، دست آزارم گشادی
چه می آید از این آزار در دست
تویی از روز تا شب در تماشا
چمن آیینه گلزار در دست
منم از جست و جوی تو چو مرغی
گل اندر دیده مانده، خار در دست
همه شب گرد کویت بهر مرهم
همی گردد دل افگار در دست
مده از دست خسرو را که دارد
ز تو مشتی غم و تیمار در دست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.