راز سخن

شمارهٔ ۱۰۱

ای از مژه تو رخنه در جان‌ها

ای از مژه تو رخنه در جان‌ها
وی درد تو کیمیای درمان‌ها
بادی که ز کوی تو همی‌آید
می‌جنبد و می‌برد ز ما جان‌ها
تو جیب گشاده در خرامیدن
دست همه خلق در گریبان‌ها
آن زیستنی که داشتی با من
میرم اگر آیدم به دل زان‌ها
جز مهر گیا ز خاک برناید
جایی که زنم ز دیده باران‌ها
در بادیه فراق جان دادم
چون تشنه که مرد در بیابان‌ها
خون ریز ز خسرو، ار میی ندهی
این کن، اگر نمی‌کنی آن‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.