راز سخن

شمارهٔ ۱۲۷

امیر گنه: کان نمک، آدمی خوا

امیر گنه: کان نمک، آدمی خوا
ته سیب ذقنْ ونهْ مدامْ کنمْ بُو
بیاض گردنْ تهْ خشهْ،‌ای پریرو
ز در وختِ خرام، نیک کنّی ناز و غازُو
آچّه (عاجه) دلِ سرْ مدامْ کنّی زری سو
آهو به ختا ورنه ته نافه‌یِ بو
تا گردش انجم، به [بو] افلاک روز و شو
نزائه هیچ مار فرزندْ به خوبیّ تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.