شمارهٔ ۲۸۵
خارهْ چشمِ یارْ، خو بکردهْ آیی وی
خارهْ چشمِ یارْ، خو بکردهْ آیی وی
ته خشهْ سخنِ وَرْ که شومّه شیر پَیٰ
تا وینّی چُوبی اسبْ، بَورنْ سَمْتِ رَیْ
اُونوَختْ گمّه: مه حالْ رهْ وارَسنی کی؟
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.