راز سخن

شمارهٔ ۵۹

ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانی

ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانی
ور هر دو بخواهی به‌ تو بخشم به زمانی
با چون تو بتی زشت بود گر چو منی را
تیمار دلی باشد و اندیشهٔ جانی
از کوچکی ای بت که دهان داری گفتم
آن غالیه‌دان است همانا نه دهانی
وز لاغری ای بت که دهان داری گویم
آن سیمین کلک است همانا نه میانی
نه نه‌ که به آن سان‌ که میان و دهن توست
من بنده‌ام ازکلکی و از غالیه دانی
باد آید و از حلقهٔ زلفین تو هر شب
بر لاله ستان تو کند مشک فشانی
شادند همه شهر به‌دیدار تو امروز
حقا که چنین است و در این نیست گمانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.