شمارهٔ ۱۵۹ - استقبال از کمال خجندی
ای بهر قتل ما زده بر ابروان گره
ای بهر قتل ما زده بر ابروان گره
بگشا به خنده آن لب و از ابرو آن گره
سوسن که با دهان تو از غنچه لاف زد
از خجلتش فتاده نگر بر زبان گره
مشاطه را ز طره او دست کوته است
جعد بنفشه را نزند باغبان گره
چون گل زری که هست به می گر دهی بباد
به زانکه غنچه وار زنی بر میان گره
شبها چو چنگ ناله شاهی ز زلف اوست
زانش فتاده است به رگهای جان گره
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.