شمارهٔ ۱۲۲
من ار پیش یار آبرویی ندارم
من ار پیش یار آبرویی ندارم
ز خاک درش ره به سویی ندارم
به زندان دوری بسازم ضروری
چو از گلشن وصل بویی ندارم
ببخشای اگر پیش راهت نهم روی
که جای دگر راه و رویی ندارم
ز خار غمم خسته چون بلبل دی
از آن با گلی گفتگویی ندارم
مگو عاقبت خون شاهی بریزم
که من خود جز این آرزویی ندارم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.