شمارهٔ ۱۱۸
بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدم
بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدم
دگر شراب مده ساقیا، که مست شدم
ره صلاح چه پویم، چو عشق ورزیدم؟
به قبله روی چه آرم، چو بت پرست شدم؟
میان مردم از آنرو بلند شد نامم
که زیر پای سگانت چو خاک پست شدم
سرم به حلقه روحانیان فرو ناید
کمند زلف تو دیدم که پای بست شدم
شکسته بسته بود گفتگوی من، شاهی
چنین که بسته آن زلف پر شکست شدم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.