راز سخن

شمارهٔ ۱۱۶

اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردم

اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردم
خوشم که سینه به داغ تو متصل کردم
زمانه روزی من کرد گریه های فراق
ز بسکه خنده بر افتادگان دل کردم
دلم که لاف صبوری زدی باول کار
به پیش روی تواش بارها خجل کردم
بشکر آنکه گه کشتنم نمودی روی
سگان کوی ترا خون خود بحل کردم
سرای دیده شاهی نه جای هر صنمی است
کش از خیال تو بتخانه چگل کردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.