راز سخن

شمارهٔ ۱۱۰

هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش

هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش
ماییم و گوشه‌ای و دل دردمند خویش
زاهد به کوی عافیتم می‌نمود راه
روی تو دید، گشت پشیمان ز پند خویش
تا نیشکر شکسته نشد کام از او نیافت
در وی کسی رسد که بر آید ز بند خویش
در راه انتظار تو چشمم سفید شد
آخر غباری از ره سم سمند خویش
شاهی ز غلام تست، ز کوی خودش مران
خنجر مکش بر آهوی سر در کمند خویش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.