راز سخن

شمارهٔ ۱۰۴

عید شد، ما را دل دیوانه زندانی هنوز

عید شد، ما را دل دیوانه زندانی هنوز
گل شکفت از گریه، چشمم ابر نیسانی هنوز
سبزه تر خاست زان لب‌ها و من رفتم ز هوش
ناچشیده جرعه‌ای زان راح ریحانی هنوز
گر بدانی سوز من، رحم آیدت بر روز من
جان من، آگه نه‌ای زین محنت جانی هنوز
گریه‌های گرم بین ابر بهاری را به باغ
گل به رویش خنده‌ای ناکرده پنهانی هنوز
گفته‌ای: دانسته‌ام شاهی گدای کوی ماست
عمر اگر باقی بود زین بهترش دانی هنوز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.