راز سخن

شمارهٔ ۵۳

مرا عشقت از ره برون می‌برد

مرا عشقت از ره برون می‌برد
به کوی ملامت درون می‌برد
گر اینست زنجیر زلف، ای حکیم
ترا هم به قید جنون می‌برد
به تاراج دل چشم او بس نبود
لبش نیز خطی به خون می‌برد
گل از روی او هست در انفعال
ولیکن به خنده برون می‌برد
اگر شاهی از لعل او برد جان
از آن چشم خونریز چون می‌برد؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.