راز سخن

شمارهٔ ۹

اشک چو پرده می‌درد، خلوتیان راز را

اشک چو پرده می‌درد، خلوتیان راز را
چند به دل فرو خورم، ناله جان‌گداز را؟
هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو
رفته به دامن مژه، سجده‌گه نیاز را
دیده شب نخفته را، وصف دو زلف او مکن
با دل پاسبان مگو، حال شب دراز را
می‌طلبم به آرزو، صحبت عافیت، ولی
تهمت عقل چون نهم، این دل عشقباز را؟
شاهی از این سرود غم، طرز جنون گرفت دل
رخصت گفت‌وگو مده، طبع سخن‌تراز را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.