راز سخن

شمارهٔ ۳

لبالب است ز خون جگر پیاله ما

لبالب است ز خون جگر پیاله ما
دم نخست چنین شد مگر حواله ما
بر آستان تو شب‌ها رود که مردم را
به دیده خواب نیاید ز آه و ناله ما
ز قد و روی تو شرمنده باغبان می‌گفت:
که آب و رنگ ندارند سرو و لاله ما
به روز وصل تو از بیم هجر می‌ترسم
که زهر می‌دهد ایام در نواله ما
چو گل به وصف رخت جامه چاک زد شاهی
به هرکجا ورقی رفت از رساله ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.