شمارهٔ ۱۳
دوش جام وصل جانان خوردهام
دوش جام وصل جانان خوردهام
بادهها از ساغر جان خوردهام
جای آن است ار نگنجم در جهان
زآن که جام از دست جانان خوردهام
جان همینازد ز لفظ عذب من
از پی آن کآب حیوان خوردهام
با لب و دندان آن آب حیات
کاندُهِ عشقش فراوان خوردهام
غیرت لؤلؤی لالا دیدهام
طیره لعل بدخشان خوردهام
خون دل بسیار خوردم تا به دوش
تا نپنداری که آسان خوردهام
بیامامی جام مالامال او
واله و مدهوش و حیران خوردهام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.