راز سخن

در همای دوست

من در هوای دوست، گذشتم ز جان خویش

من در هوای دوست، گذشتم ز جان خویش
دل از وطن بریدم و از خاندان خویش
در شهر خویش، بود مرا دوستان بسی
کردم جدا، هوای تو از دوستان خویش
من داشتم به گلشن خود، آشیانه‏ای
آواره کرد عشق توام ز آشیان خویش
می‏داشتم گمان که تو با من وفا کنی
ورنه، برون نمی‏شدم از بوستان خویش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.