راز سخن

سایه سرو

ابرو و مژّه او تیر و کمان است هنوز

ابرو و مژّه او تیر و کمان است هنوز
طرّه گیسوی او عطر فشان است هنوز
ما به سوداگری خویش، روانیم همه
او به دلبردگی خویش روان است هنوز
ما پی سایه سَروش به تلاشیم، همه
او ز پندار من خسته، نهان است هنوز
سر و جانی نبود تا که به او هدیه کنم
او سراپایْ همه روح و روان است هنوز
من دل‏سوخته، پروانه شمع رخ او
رُخِ زیباش عیان بود و عیان است هنوز
قدسیان را نرسد تا که به ما فخر کنند
قصّه عَلّمَ الاسما به زبان است هنوز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.