راز سخن

مژده دیدار

باد بهار مژده دیدار یار داد

باد بهار مژده دیدار یار داد
شاید که جان به مقدم باد بهار داد
بلبل به شاخ سرو در آوازِ دل‏فریب
بر دل نوید سرو قد گلعذار داد
ساقی به جام باده، در آن عشوه و دلال
آرامشی به جان من بیقرار داد
در بوستان عشق، نشاید غمین نشست
باید که جان به دست بتی می‏گسار داد
شیرین زبان من، گل بی‏خار بوستان
جامی ز غم به خسرو، فرهاد وار داد
تا روی دوست دید، دل جان‏گداز من
یک جان نداد در ره او، صد هزار داد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.