راز سخن

مبتلای دوست

باد صبا، گذر کنی ار در سرای دوست

باد صبا، گذر کنی ار در سرای دوست
بر گو که: دوست سر ننهد جز به پای دوست
من سر نمی نهم، مگر اندر قدوم یار
من جان نمی دهم، مگر اندر هوای دوست
کردی دل مرا ز فراق رُخت، کباب
انصافْ خود بده که بُوَد این سزای دوست؟
مجنون اسیر عشق شد؛ امّا چو من نشد
ای کاش کس چو من نشود مبتلای دوست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.